X
تبلیغات
"غم نامه ی عشق "
"شب زده ی کوچه های غم"
 

باید بگم سلام...

بازم با یه خبر بد اومدم.الان حتما میگین این عجب آدم نحسیه!!!

بهتون حق میدم...

ولی دوست داشتم درددل کنم واسه همین اومدم.بابام دو روزه از پیشم پر 

کشیده رفتهگریه داره نه؟؟؟پس گریه میکنم

لحظه ی تو قبر گذاشتنش هیچوقت یادم نمیره...دیدن چشاش تو اون لحظه حالمو

بهم میریزه...ولی خوب شد چشاشو دیدم آخه همیشه حسرت چشای داداشمو میخورم

که موقع خاک کردنش نذاشتن ببینم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

 

 

كاش امان مي دادي


اين شعر نيمه سروده تمام مي شد

 

سخن در گلو مانده ام


اندكي نفس ميكشيد


اگر يك قدم مي گذاشتي


مگر نمي بيني


چطور سطر هاي دفترم


پا به فرار گذاشته اند


مگر نمي بيني


چطور قاصدك ها بيخبر


از من سراغ جان پناه مي گيرند


پنجره ي اتاقم بي حوصله شده


از بس به سمت هيچ و پوچ


و براي دلخوشي باز شد


دنبال يك سر خط ترانه بودم


تا شروع كنم


كه اول و آخر شعر تو باشي


نمي بيني نمي فهمي


از پشت اين پنجره


هاج و واج


هر كس كه گذشت


هر چه خواست بارم كرد


به خاطر تو بي خيال!


تو نبودي رد نشدي


اگر يك قدم فقط


كاش امان ميدادي


مي خواستم بهت بگم...


كاش...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 
 

سلام:

 

بعد این همه وقت نمی دونم چرا الان اومدم ولی از فرصت

استفاده میکنم و سال جدید رو به همتون تبریک

میگم.امیدوارم ۳۶۵ روز دفتر خاطرات امسالتون پر از

روزای خوش و به یاد موندنی باشه

واسه من که بعد از این چند سال روز خوشی تو زندگیم

نیومده و هر روزم داره بدتر میشه...واسم دعا کنید

به دعای تک تکتون احتیاج دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

آدمك آخر دنياست ، بخند

آدمك مرگ همينجاست ، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

...

چه زود ازبودن کنارمان خسته شدی

چه زود در میان خاطرات محو شدی

چه زود شمع های وجودت خاموش گشتند

چه زود و چه زودتر به باد فراموشی سپرده شدی

"غزلکم"

زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم

رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابم

شمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی...

به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی

اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم ها محو میشوند و دیگر جایی برای غصه خوردن نیست

با اولین شمع گرچه وجودم فنا می شود ولی روحم آنجایی ست که همیشه آرزویش را داشتم...

می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم...

اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...

عجیب دلم هوایت را کرده

کاش می دانستی که با رفتنت تمام امیدهایم را با خود بردی

چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم

چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند

نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زد

دیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم...

کاش معجزه شود...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

اگر چه باز نبينم به خود كنارِ ترا
عزيز مي شمرم عشق يادگار ترا
در اين خزان جدايي به بوي خاطره ها
شكفته مي كنم از نو به دل بهار ترا
زبان شعله به گوشم به بي قراري گفت
حديثِ سستي ِ قول تو و قرار ترا
ز من جدا شده يي همچو بوي گل از گل؛
مني كه داده ام از دست، اختيار ترا
شدي شراب و شدم مست بوسه ي تو شبي
كنون چه چاره كنم محنت خمار ترا؟
به سينه چون گل ِ عشقت نمي توانم زد
به ديده مي شكنم خارِ انتظار ترا
چو بوي گل چه شود گر شبي به بال نسيم
سبك برآيم و گيرم ره ديار ترا
همان فريفته سيمين با وفاي توأم
اگر چه باز نبينم به خود كنار ترا!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

از عذاب رفتن تو

می سوزم تو اوج غربت

واسه ی بودن با تو

ندارم یه لحظه فرصت

اینجا اشکه تو چشام

به کسی نشون ندادم

اگه بشکنه غرورم

خم به ابروم نمی آرم

وقتی نیستی هر چی غصص تو صدامه

وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم

کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم

حالا عکست تنها یادگاره از تو

خاطراتت تنها باقی مونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

از عذاب رفتن تو

می سوزم تو اوج غربت

واسه ی بودن با تو

ندارم یه لحظه فرصت

اینجا اشکه تو چشام

به کسی نشون ندادم

اگه بشکنه غرورم

خم به ابروم نمی آرم

وقتی نیستی هر چی غصص تو صدامه

وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم

کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم

حالا عکست تنها یادگاره از تو

خاطراتت تنها باقی مونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

 تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفي
تو اون شب اومدي دنيا ، آدم برفي
 شبي كه عمرش از هر شب دراز تر بود
به او شب ما مي گيم ، يلدا ، آدم برفي


يه جورايي من و تو عين هم هستيم
 توام تنها ، منم تنها ، آدم برفي
من عاشق بودم و خواستم پناهم شي
 توام عاشق بودي اما ، آدم برفي
همه انگار پي اونن كه كم دارن


تو بودي عاشق گرما ، آدم برفي
منم از عشقم و اسمش واست گفتم
نوشتم با دسام زيبا ، آدم برفي
تو خنديدي و گفتي ، قلبت از يخ نيست
 تو عاشق بودي عين ما ، آدم برفي


 تو گفتي كه براش مي ميري و مردي
 آره مردي همون فردا ، آدم برفي
ديگه يخ سمبل قلباي سنگي نيست
سفيدي داشتي و سرما ، آدم برفي
تو آفتاب و مي خواستي تا دراومد اون


 واسش مردي ، چه قدر زيبا ، آدم برفي
نمي ساختم تو رو اي كاش واسه بازي
تو يه پروانه اي حالا ، آدم برفي
چه آروم آب شدي ، بي سر و صدا رفتي


بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفي
كسي راز تو رو هرگز نمي فهمه
 چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفي
 من اما با اجازت مي نويسم كه


تو روحت رفته به دريا ، آدم برفي
تو روحت هر سحر خورشيد و مي بينه
 مي بينيش از همون بالا ، آدم برفي
ببخشيد كه واسه بازي تو را ساختم


قرار ما شب يلدا ، آدم برفی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

سلام

به نظرتون بعد از گذاشتن این عکسا چی باید بگم؟؟؟؟باید بگم نظرتون راجب قیافه هاشون چیه؟؟؟یا اینکه

 فکر

 میکنین چند سالشونه؟؟؟

خودم جواب سوالاتونو میدم

اولی اسمش غزاله ٬ سه سال و نیم سن داره

دومی اسمش محمد مهدی ٬هشت ماهشه

خوب حالا منتظرین چی بشنوین؟؟؟

اگه بگم این دوتا الان زیر یه خروار خاکن باور میکنین؟؟؟؟؟؟

اگه بگم خدا برادر زاده هامو باهم ازم گرفته باور میکنین؟؟؟؟؟

دلم داره آتیش میگیره

خدا این روزو به هیچ کس نشون نده

خیلی بده آدم عزیز ترین کساشو تو یه روز از دست بده

کاش میمردم و این روزو نمیدیدم

کاش نمیدیدم غزلم زیر خاک خوابیده

کاش نمی دیدم دیگه وقتی صداش میکنم جواب نمیده

کاش نمی دیدم که تو بیابونا خاکش کردن

غزل و محمد شب پا میشن اونجا می ترسن

میخوام برم پیششوووووووووووووووووووووووووووووووووون

خدا انصافت کوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کرم و مهربونیت کجاس آخه؟؟؟؟

چرا من تو عمرم یه بار ندیدمممممممممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دعا کنین زودتر مهربونیشو نشون بده و جونمو بگیره

من نمیتونم جاشونو خالی ببینم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 


ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم


يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم


ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم


جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم


گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي


آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم

 
آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد

 
با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم


انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من


تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم


از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد


گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم


از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي


چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم


آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم


ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم


تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني

 
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم


بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن


اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم


وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را

 
آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم


انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است


وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم


اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست


جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم

 
بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز


ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم


اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست


اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم


حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت


يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم


هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز


رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم


حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست


جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

 

اگر كه گل رود از باغ باغبان چه كند ؟


چو بي بهار شود با غم خزان چه كند ؟


كسي كه مهر گل از دل نميتواند كند


به باغ خشك در ايام مهرگان چه كند


زني كه يك پسر از دولت جهان دارد


به روز واقعه در ماتم جوان چه كند


به گريه زنگ غم از دل بشوي و شادان باش


دل گرفته غم خفته را نهان چه كند ؟


بلاي گنج بسي ديده چشم گنجوران


دوباره خواجه در اين ورطه امتحان چه كند


مورخي كه ز دوران خويش بي خبرست


به هرزه در خم تاريخ باستان چه كند ؟


شعاع چشم تو را نور مهرباني باد


لئيم بي شفقت ياد دوستان چه كند ؟


مكن ز چرخ و فلك شكوه از زمين برخيز


به خفتگان دل افسرده آسمان چه كند ؟


ز عجز ناله مكن فتح در تواناييست


 زمانه با نفس مرد ناتوان جه كند


جهان به ديده ي حق بين همه جمال خداست


كسي كه گل نشناسد به بوستان چه كند ؟


به شعر سكه زديم و زمانه صرافست

 
به جاي مدعي بي هنر زمان چه كند ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

Happy Valentine Day

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شبو دیگه شب بو نمیده

کی گل شبو رو از شاخه چیده

گوشه ی آسمون پر رنگین کمون

من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من

ماه ایون من

از تو تنها شدم

چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید

رو شاخه های بید دلش میگیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب

از برکه های خواب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی

به ستاره جون میدی

میشکفه گل از گل باد

وقتی چشمات هم میاد

دو ستاره کم میاد

میسوزه شقایق از داد

گل گلدون من

ماه ایون من

از تو تنها شدم

چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 
 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

فاصله... 

ای که آوای سکوت تو طنین افکن این روح خسته است هوا بارانی است...

آری بارانی بارانی دلها غمگین است و عشق همانند غباری برای چندی از کنار پنجره میگذرد

و من پنجره را میگشایم و او را مهمان هر شب و روز این دل خسته می سازم

دلی که همانند قطرات ریز شبنم با احساس و لطیف است و گل های بهاری زیبا و مهربان است...

نازنین دلم لحظه ها که همراه ثانیه ها میگذرد من نیز هر لحظه غمگین تر و محزون تر می گردم چرا

که فاصله ها زیاد میشود و برای چندی روزی فرا میرسد که برای مدتی باید اسیر زندان جدایی ها باشم

 نمی دانم...

آیا این دل خسته می تواند تحمل روزهای فراق را داشته نمی دانم واقعا نمی دانم که آخر این عشق چه

خواهد شد نمی خواهم که بدانم...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 
 

                           ای بازگشته...

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما...نه:

گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامامان می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من

این دوستان پاک

کز شوق سر به دامان هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ

پیوند دست ها

دل های ما به خلوت هم راه داشتند!

 

یک بار نیز هم یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم...

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم!

ای سر کشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی

بخشنده پاک گرم

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم...

 

جز یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

 

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای باز گشته ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود تا بگویمت

اکنون من وتوایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست های گرم

آن قلب های پاک

و آن رازهای مهر که بین من و تو بود

 

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو دور...!

با آتش نهفته با دل های بیگناه

تا جاودان صبور...

 

ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت

در سینه ی کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه

در چشمه ی کدام تبسم بشویمت؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

 

ا

سلام دوستای گلم.نمیدونم چرا میخوام اینارو بگم ولی احساس میکنم گفتنش سبکم میکنه

خیلی دوست دارم الان توی این صحن مقدس باشم.دوست دارم از شب تا صبح بشینم تو حیاط صحن و

گریه کنمواسم دعا کنید.خیلی به دعاتون احتیاج دارم.یا علی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بارانی |